مشق شب17

بازگشت کودکی
پسرک گفت : " گاهی اوقات قاشق از دستم می افتد
پیرمرد گفت : " من هم همینطور
پسرک آرام نجوا کرد : " من شلوارم را خیس می کنم
پیرمرد خندید و گفت : " من هم همینطور
پسرک گفت : " من خیلی گریه می کنم
پیرمرد سری تکان داد و گفت : " من هم همینطور
اما بدتر از همه این است که... پسرک ادامه داد:آدم بزرگ ها به من توجه نمی کنند
بعد پسرک گرمای دست چروکیده ای را حس کرد
پسرک گفت : " گاهی اوقات قاشق از دستم می افتد
پیرمرد گفت : " من هم همینطور
پسرک آرام نجوا کرد : " من شلوارم را خیس می کنم
پیرمرد خندید و گفت : " من هم همینطور
پسرک گفت : " من خیلی گریه می کنم
پیرمرد سری تکان داد و گفت : " من هم همینطور
اما بدتر از همه این است که... پسرک ادامه داد:آدم بزرگ ها به من توجه نمی کنند
بعد پسرک گرمای دست چروکیده ای را حس کرد
می فهمم چه حسی داری ....می فهمم
داستانی ازاستاین
اگر من جای او بودم؛که در همسايه ی صدها گرسنه
چند بزمی گرم عيش و نوش می ديدم،نخستین نعره ی مستانه را خاموش آندم،بر لبِ پيمانه می کردم
چند بزمی گرم عيش و نوش می ديدم،نخستین نعره ی مستانه را خاموش آندم،بر لبِ پيمانه می کردم
عجب صبری خدا دارد
اگر من جای او بودم؛که می ديدم يکی عريان و لرزان؛
ديگری پوشيده از صد جامه ی رنگين؛زمين و آسمان را،واژگون مستانه
ديگری پوشيده از صد جامه ی رنگين؛زمين و آسمان را،واژگون مستانه
می کردم
عجب صبری خدا دارد
اگر من جای او بودم؛برای خاطر تنها يکی مجنونِ صحراگردِ بی سامان،هزاران ليلی ناز آفرين را کو به کو،آواره و ديوانه می کردم
عجب صبری خدا دارد
اگر من جای او بودم؛به گردِ شمع سوزانِ دلِ عشاقِ سرگردان،سراپایِ وجودِ بی وفا معشوق را،پروانه می کردم
عجب صبری خدا دارد
چرا من جایِ او باشم؛همين بهتر که او خود جایِ خود بنشسته و تابِ تماشایِ تمامِ زشتکاری هایِ اين مخلوق را دارد!وگرنه من به جایِ او چو بودم،يک نفس کی عادلانه سازشی،با جاهل فرزانه می کردم؛
عجب صبری خدا دارد
معين کرمانشاهی







