مشق شب

برروي تخته سياه بزرگ بنويس مشق امشب اختياريست

Tuesday, October 30, 2007

مشق شب دهم









سلام





اميدوارم بد نباشيد بد نبينيد بد هم براي کسي نخواهيد




تصميم گرفتم تو اين پست يکم حرف بزنم يکم بنويسم يکم دردو دل کنم

مي خوام از يه نفر براتون بنويسم از خودش از اراده و توکلش از اراده اي که نمونه ش رو توي زندگيم خيلي به ندرت ديدم

کسي که در کنارش بودم و نمي دیدمش

شده تا حالا کسي يا چيزي توي زندگيتون باشه اما از نعمت وجودش بي خبر باشی


شده با کم کم از دست دادنش متوجه عزيز بودنش بشيد اگه اين تجربه رو داشتيد پس حتما نوشته هام رو حس مي کنيد و مي فهمي


مي خوام از مادرم از مريضيش از توکلش از اعتقادات قويش براتون بگم

به صورت خيلي اتفاقي فهميديم که مادرم فقط با يک رگي که در قلبش هست داره زندگي مي کنه


اين رگ همه اميد ما به زنده بودنش شد


از روزي که فهميد حتي يک لحظه هم اميدش رو از دست نداد به جاي غصه خوردن توکل و اميدش رو بيشتر کرد يه جورايي به همون يدونه رگ هم روحيه داد


باور کرد که زندگي اگه خود آدم نخواد از جريان نمی افته

من هفده روز در کنارش بودم به اندازه هفده سال ياد گرفتم

ياد گرفتم... نه ديدم با همه وجودم احساس کردم

که با اميد و توکل به خدا مي شه نشدنيها رو انجام داد

نه تنها من دکتر ها و پرستارها حتي بيماران آن بخش هم خيلي چيزها از او ياد گرفتند

دکتر ها ياد گرفتند که هنوز هم چيزهائي فراتر از علم و دانش آنها هست

پرستار هاي شب باصداي نجواي شبونش انس گرفتند مريضهاي بخش از ديدن صبر و تحملش در مقابل درد طاقتشون زياد مي شد

اون روزها خدا هر امتحاني که بلد بود ازش گرفت و جواب تک تکشون هم يه کلمه بود( قبول ) ما تو رو به بنده بودن خودمون قبول مي کنيم

ازش ياد گرفتم که اگر هر کاري براي رضاي خدا انجام بدم و رنگ و بوي او رو داشته باشه هيچ گاه برام تکراري و کسل کننده نمي شه

آخه خداي ما بزرگترين گناه رو نا اميدي مي دونه گناهي که اميدوارم هيچ وقت مرتکب اون نشيد

يه کوچولو هم حرف با خدا دارم بزنم شما هم گوش بديد

ما آدما فراموش کاريم تو به فراموش کاري ما نگاه نکن تو

يادت بمونه يادت باشه يادت نره

که من محتاج اين فرشته آسمونيت هستم

يادت باشه که زندگيم بدون گرماي وجودش هيچ گرمي نداره

1 Comments:

Anonymous Anonymous said...

همیشه چنین بوده است که مهر به ژرفای خود پی نمی برد، تا آن گاه که ساعت فراق فرا می رسد.
جبران خلیل جبران

امیدوارم به یاری هم بتوانیم این سنت کهنه را بشکنیم. یا حق

November 3, 2007 at 8:04 AM  

Post a Comment

Subscribe to Post Comments [Atom]

<< Home