مشق شب دوم
سلام برتوکه نازنين دلم هستي.
روزها بود که آرزو داشتم برايت بنويسم اما نمي شد، تااينکه امروزتوخواستي ومن نوشتم. تو خوب ميداني وقتي براي آمدنت دستانم را روبه آسمان مي برم ودعا مي کنم چقدردلم آرام مي گيرد. ياآن زمان که باآمدن نامت به قامت مي ايستم بازهم دلم آرام مي گيرد. وقتي که جايي مي شنوم آمدنت دراين دوران آخرنزديک است دوباره دلم آرام مي گيرد. باديدن حياط جمکرانت که هميشه پراست ازستارهاي زميني آنقدردلم آرام مي گيرد که بودن ماهت رادرلابه لاي ستاره هااحساس مي کنم. مي داني وقتي اين دل اميدي به آمدنت دارداصلا يادش مي رود که حالاسرسفره ناني باشديانباشد، مريضي مادرخوب شوديانشود چه فرقي ميکند مي خواهم بداني که آنقدرآمدنت مهم هست که باآن مادرم شفابگيرد حالاچه برسد به اينکه باآمدن قدم هايت دنيا راپرازگل مي کندآنقدر گل که باهربار ديدنشان هزاران بار دلم آرام مي گيرد
(لی لا)


0 Comments:
Post a Comment
Subscribe to Post Comments [Atom]
<< Home