مشق شب

برروي تخته سياه بزرگ بنويس مشق امشب اختياريست

Tuesday, September 11, 2007

مشق شب سوم

سفره ای به طول یک جاده پهن بود. جاده ای که سر و ته نداشت. انواع مختلف غذاها در آن پیدا می شد. از انواع خورشتها گرفته تا نان و پنیر و سبزی. از شدت گرسنگی نمی دانستم از کدام غذا شروع کنم فقط دلم می
خواست شروع کنم. آن قدر گرسنه بودم که حتی به خوردن نان خالی هم از آن سفره راضی بودم
سر سفره همه فامیل از دور تا آشنا نشسته بودند و همه منتظر ... نمی دانم منتظر کسی یا چیزی بودند اما به هر
حال هیچ کس دستی به سفره نمی زد . نمی دانم چرا اما من هم از دیگران تبعیت می کردم و با وجود گرسنگی زیاد
کنار سفره نشسته بودم تا شاید اتفاق خاصی رخ بدهد و همه شروع به غذا خوردن بکنند
اصلا نمی دانستم با چه زبانی باید به دیگران می فهماندم که من واقعا از گرسنگی دیگر رمقی برایم نمانده. دیگر اهمیتی برایم نداشت که بقیه در قبال سفره چه کاری انجام می دهند فقط می دانستم که اگر دستی به سفره نبرم
سیر که نمی شوم هیچ باید باز هم حسرت بخورم و به نظاره بنشینم اصلا شاید بقیه به اندازه من گرسنه نبودند! که
انقدر در مقابل سفره ای به این رنگارنگی ساکت نشسته بودند
بالاخره دل را به دریا زدم و یک قاشق از آشی که جلوی دستم بود برداشتم تا در دهانم بگذارم که ناگهان متوجه
نگاه تند عموی بزرگ مادرم شدم که دقیقا روبه روی من نشسته بود. نمی دانم از ترس بود یا احترام یا شاید اصلا سیرشدم که قاشق را در کاسه گذاشتم و آرام باز هم به تماشا نشستم آن قدر ضعف بدنم را گرفته بود که توان از جا بلند شدن نداشتم. اما به هر حال ایستادم تا از آنجا بروم ناگهان چشمانم به پدر بزرگم افتاد که سالها پیش ... بالای سفره نشسته بود مثل همیشه با لبخندی آرام صدایم زد و گفت : بسمه اله بگوئید و شروع کنید
آن قدر دلم برایش تنگ شده بود که با دیدنش دیگر احساس صعف نمی کردم دوست داشتم دوباره گرمای آغوشش را احساس کنم اما او آن قدر بالا بود که هر چه می دویدم به آن سوی سفره نمی رسیدم . هیچ کس دیگر ساکت نبود هر کسی به دنبال غذای مورد علاقه اش بود حتی به همدیگر می گفتند از فلان غذا بخور که خوشمزه تر است
دلم دیگر غذا نمی خواست دیگر تشنه و گرسنه نبود دلم برای نگاه پدر بزرگ تنگ بود همان نگاهی که سالها بود به دست فراموشی سپرده شده بود. ذهنم به خاطرات گذشته رفته بود و چشمانم به نگاه او که یکدفعه با لحنی آرام گفت : غذا ها را خودم پختم چرا شروع نمی کنی ؟ مگه یادت رفته تو سحر خواب موندی به خاطر همین که از همه گرسنه تری شروع کن که وقت تنگه
یادم نیست یک لقمه یا شاید هم دو لقمه از آن غذاها خوردم غذائی که هیچ گاه نتوانستم مزه شیرینش را فراموش کنم آن روز با صدای ربنا که سراسر کوچه را عطر آگین کرده بود از خواب بیدار شدم و سر سفره کوچک افطارمان
نشستم
(لی لا)

2 Comments:

Anonymous Anonymous said...

سلام لیلا جان
نماز و روزت قبول باشه. به وبلاگت سر زدم.ممنون از مطالبت. زودتر از این میخواستم بیام اما صفحه باز نمی شد. به خانواده سلام من رو برسون
قربانت

September 15, 2007 at 6:32 AM  
Anonymous Anonymous said...

salam lily joon dastanat akharesh bood hal kardam ghorboonet razi

September 17, 2007 at 1:25 PM  

Post a Comment

Subscribe to Post Comments [Atom]

<< Home